اسمم زهراست
کاردانی حسابداری خوندم
و۲۲ سالمه

...عجب آشفته بازاریست دنیا...
اسمم زهراست
کاردانی حسابداری خوندم
و۲۲ سالمه

ای به دریارفته پس کی میرسی؟
کاش می دانستی اینجاسالهات
جز تو درخوابم نمی آید کسی
خوب می دانستم توهم مثل منی
مثل من تنهایی ودلواپسی
هیچ می دانی که من هم خسته
خسته از این روزهای بی کسی؟
باز با یادت فضای خانه ام
پر شده ازعطرنجیب نرگسی
دارم ازیادت فراهم می کنم
دفتری با برگ های اطلسی
ازتو ای تنهاکه مثل آفتاب
آشنا با میوه های نارسی
من غریبی خسته ودرمانده ام
کی سفریاد دل من میرسی ...

من همون جزیره بودم ،
خاکی و صمیمی و گرم ،
واسه عشق بازی موجها ،
قامتم یه بستر نرم ...
یه عزیز دردونه بودم ،
پیشه چشم خیسه موجها ،
یه نگین سبز خالص ،
توی انگشتر دریا ...
تا که یک روز تو رسیدی ،
توی قلبم پا گذاشتی...!!!
غصه های عاشقی رو ،
تو وجودم جا گذاشتی...
زیر رگبار نگاهت ،
دلم انگار زیرو رو شد ،
برای داشتن عشقت ،
همه جونم آرزو شد.
تا نفس کشیدی انگار ،
نفسم برید تو سینه ،
ابر و باد و دریا گفتن ،
حس عاشقی همینه.
اومدی تو سرنوشتم ،
بی بهونه پا گذاشتی ،
اما تا قایقی اومد ،
از منو دلم گذشتی؟؟؟
رفتی با قایق عشقت ،
سوی روشنی فردا ،
منو دل اما نشستیم ،
چشم به راهت لب دریا...
دیگه رو خاک وجودم ،
نه گلی هست نه درختی ،
لحظه های بی تو بودن ،
می گذره اما به سختی!
دل تنها و غریبم ،
داره این گوشه میمیره ،
ولی حتی وقت مردن ،
باز سراغتو میگیره.....
میرسه روزی که دیگه ،
قعر دریا میشه خونم ،
اما تو دریای عشقت ،
باز یه گوشه ای می مونم...
شاخه و برگ
یک روز گرم ،شاخه ای مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند و به دنبال آن برگ های ضعیف و کم طاقت جدا شدند و آرام بر روی زمین افتادند. شاخه چندین بار این کار را درد منشانه را با غرور خاصی تکرار کرد تا اینکه تمام برگ ها جدا شدند و شاخه از کارش بسیار لذت می برد. برگی سبز و درشتو زیبا به انتهای شاخه محکم چسبیده بود و همچنان در مقابل افتادن مقاومت می کرد. باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ی خشکی که می رسید آن را از بیخ جدا می کرد و با خود می برد. وقتیباغبان چشمش به آن شاخه افتاد با دیدن تنها برگ آن از قطع کردنش صرف نظر کرد. بعد از رفتن باغبان مشاجره بین شاخه و برگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندین و چند بار خودش را تکاند تا اینکه به ناچار برگ با تمام مقاومتی که داشت از شاخه جدا شد و بر روی زمین افتاد باغبان در راه بازگشت وقتی چشمش به آن شاخه افتاد بی درنگ آن شاخه را از بیخ قطع کرد. شاخه بدون آنکه مجالاعتراض داشته باشد بر روی زمین افتاد. ناگهان صدای برگ جوان را شنید که می گفت : اگر چه به خیالت زندگی نا چیزم در دست تو بود ولی همین خیال واهی پرده ای بود بر چشمان واقع نگرت که فراموش کنی نشانه ی حیاتت من بودم.
